زندگی به وقت آیتالله خوشوقت
برنامه زندگی این مرد الهی آنچنان هم سخت نبود. به عبارتی، طوری زندگی نمیکرد که دیگر اعضای خانواده هم مجبور شوند خودشان را با او هماهنگ کنند. بسته به زمانی که اعضای خانواده، حس و حال خوردن صبحانه داشتند، برای صبحانه پیش خانواده میآمد. در واقع اگر بعد از طلوع آفتاب، هنوز اعضای خانواده برای صبحانه بیدار نشده بودند، استراحت کوتاهی میکرد.
4- بعد از صبحانه
حاج آقا معمولاً صبحانه را کنار خانواده میل میکرد. کاری هم نداشت که چه چیزی آماده کردهاند. هر چیزی که از نظر شرع جایز بود، خوردن آن برایش مانعی نداشت. بعد از صرف صبحانه، بار دیگر آیتالله خوشوقت به اتاق کارش میرفت، مطالعه را از سر میگرفت و اوراق را تنظیم میکرد. اگر لازم بود، مطلبی را برای نماز ظهر یادداشت میکرد. این چند ساعت، در این سن بالا برایش خیلی مهم بود. گاهی اوقات کارهای شخصیاش را به دلیل تراکم کاری بعد از ظهر، صبحها انجام میداد.

5- اذان ظهر
مثل همیشه و بدون تأخیر، در مسجد امام حسن مجتبی (علیهالسلام) که محل گردهمایی دوستدارانش بود، حاضر میشد. همهی برنامهی روزانهی این مرد برای خدمت به مردم و جوانان تنظیم میشد. از همان 33 سالگی که با لباس روحانیت وارد تهران شد، برای اقامهی نماز جماعت به این مسجد میآمد. اوایل، افراد کمتری به مسجد میآمدند، اما این اواخر، دیگر غلغلهای برپا بود. از دانشجو گرفته تا طلبه، کسبه اهل محل و دکتر و مهندس برای اقامهی نماز جماعت، همراه با آیتالله خوشوقت به مسجد میآمدند.
6- نماز ظهر
امام جماعت رو به قبله میایستاد و نماز را با طمأنینه آغاز میکرد. سنش بالا رفته و مریضیها دامن گیرش شده بودند، اما نالهای در کار نبود و تنها شکر خدا را میگفت؛ آن هم نه با زبان که با عمل. به هر حال با این کهولت سن، همچنان برای نماز جماعت حاضر بود. شکری بالاتر از این؟ چنان سخت مریض بود که در محراب، میلههایی برایش تعبیه کرده بودند تا هنگام بلند شدن و نشستن، از آنها کمک بگیرد.
7- بعد از نماز ظهر
نماز که تمام میشد، مردم همراه آیتالله خوشوقت، همدیگر را دعا میکردند. کمی بعد از اینکه نوافل حاج آقا تمام میشد، دورش حلقه میزدند. جوانان یک به یک کنارش مینشستند و جلسه پرسش و پاسخ شکل میگرفت. همه آنهایی که مباحث علمی را دوست داشتند، اینجا جمع میشدند. رک و صریح، نظر اسلام را میگفت. در این بین، نباید کسی ناراحت میشد، چرا که حرف، حرف خدا بود. به قول خودش، نباید بگوییم یکی «من»، یکی «خدا». «من» در پیش «خدا» جایی ندارد. همه چیز خداست و همه حرف خداست.
کار مردم هنوز با آیتالله خوشوقت تمام نشده بود. جوانان دورش را میگرفتند و تا خانه با او میرفتند. نه تا دم در، بلکه تا اتاق آیتالله. کارهای خصوصی را که نمیشد در مسجد و بین جماعت با استاد در میان گذاشت. بنابراین، جای آرامتری لازم بود. حاج آقا این مسائل را میدانست. کاری کرده بود تا کسی خجالت نکشد. در این خانه، به روی هر مشتاقی باز بود. به قول پسرش، جوانان به خانه که میرسیدند، تازه کار شروع میشد و مباحث آغاز، اما مراعات حال استاد را هم میکردند. کمی بعد خانه را ترک میکردند تا آیتالله خوشوقت، ناهارش را در کنار خانواده میل کند. یعنی حدود ساعت 3 بعد از ظهر.

9- بعد از ظهر
سنش بالا رفته و برنامه کاریاش تا حدودی عوض شده بود. باید استراحتی میکرد، اما این مدت استراحت نباید به طول میانجامید. آیتالله خوشوقت بعد از کمی استراحت، به مطالعه میپرداخت و کم کم خود را برای ارتباط با مردم آماده میکرد. باید به کار خلقالله هم رسیدگی میکرد تا مشکلات، به درستی حل و فصل میشدند. تنها خدا میداند كه چه تعداد خانوادههایی، رشته محبتشان پاره شده بود و در اتاق کوچک حاج آقا به هم وصل شده بودند.
10- ساعت بیداری
برنامهی زندگانی بزرگان دینی، نه با ساعتهای قراردادی خودمان، بلکه با زمانسنج خدا تنظیم میشود و خدا هم تمام روزش را با وقت اذان هماهنگ میکند. یک ساعت مانده به اذان صبح، چراغ اتاق آیتالله خوشوقت روشن میشد. آرام و بی صدا وضو میگرفت و برای اقامه نماز شب آماده میشد. با طمأنینه و سکینه مخصوص خودش، نماز شب را میخواند.
11- بعد از نماز مغرب و عشا
نماز مغرب و عشا که تمام میشد، باز کسانی بودند که سۆال داشتند. او خودش را موظف میدانست تا به سۆالات مردم پاسخ دهد. بسته به اینکه کدام فصل سال باشد، برنامهریزی مجالس و مراسم رسمی او مانند ختم صلوات و روضه برقرار بود. باز عدهای کنارش قدم میزدند تا به خانه برسد و شام را پیش خانواده صرف کند. کهولت سن، مانع مطالعهاش بعد از شام نمیشد. به گواه اعضای خانواده، روزی هشت ساعت مطالعه میکرد. گویی در این سن و سال هم باید بار علمی خود را بالا میبرد.