ازدواج وزیر ارشاد با استفاده از هویت جعلی!
وزیر ارشاد در ادامه افزوده است: «آقای موسی موسوی که الان قائممقام مجمع تقریب مذاهب اسلامی است و از قدیم مرا میشناخت آنجا امام جماعت بود و مسجد و محفلی داشت. ایشان واسطه شد و از طرف من از خانواده همسرم خواستگاری کرد. بعد خودم با دختر خانواده صحبت کردم و گفتم من فراری هستم و اگر ازدواج کنم باید خارج از کشور زندگی کنیم. گفتم تا وقتی ارتباطتان با من لو نرفته راحت میتوانید برگردید ایران اما اگر لو برود احتمال دارد که دیگر نتوانید بیایید. ایشان پذیرفت اما پدر و مادرشان کمی مشکوک بودند. پرسیدند: پدرش کجاست؟ مادرش کجاست؟ پدر من هم آن موقع در اسدآباد همدان تبعید بود. گفتم پدر و مادرم لبنان هستند و من هم در لبنان دانشجو هستم. آنها هم به اعتبار آقای موسوی قبول کردند دخترشان را به من بدهند. خطبه را خودم و آقای موسوی خواندیم. عقد را هم نمیتوانستیم ثبت رسمی کنیم و بعد از انقلاب ثبت کردیم. به همسرم گفتم من از ایران میروم شما هم گذرنامه و ویزا بگیرید و بعد از من بیایید و ایشان هم سه چهار ماه بعد آمدند.» وقتی آقای دعایی خبر پیروزی انقلاب را در رادیوی عراق اعلام کرد و در بیروت هم جشن گرفتند و تیراندازی هوایی کردند تازه به مادر همسرم گفتم که هویت اصلی من چیست و کجا بودم و چه کارهایی کردهام. چون سفارت دستمان بود بعد از مدتها زندگی با اسم و هویت و مدارک جعلی، برای خودمان و به اسامی اصلی خودمان، گذرنامه رسمی صادر کردیم جنتی که بالاخره به واسطه آشنایی با امام موسی صدر و نفوذ ایشان در مقامات منطقه توانسته بود به طور رسمی اقامت در سوریه را بگیرد با ذکر خاطره چگونگی تصرف سفارت ایران در دمشق از پایان یافتن دوران اسمها و هویتهای جعلی خود با پیروزی انقلاب گفته است: «روزی که انقلاب پیروز شد من دمشق بودم. مادر همسرم پیش از به دنیا آمدن فرزند اولمان در آبان 57 آمده بود پیش ما و هنوز آنجا بود. وقتی آقای دعایی خبر پیروزی انقلاب را در رادیوی عراق اعلام کرد و در بیروت هم جشن گرفتند و تیراندازی هوایی کردند تازه به مادر همسرم گفتم که هویت اصلی من چیست و کجا بودم و چه کارهایی کردهام. چون سفارت دستمان بود بعد از مدتها زندگی با اسم و هویت و مدارک جعلی، برای خودمان و به اسامی اصلی خودمان، گذرنامه رسمی صادر کردیم. با همسر و فرزند و مادر همسرم رفتیم ترکیه و چون فرودگاهها بسته بود با اتوبوس از مرز بازرگان وارد ایران شدیم. فکر میکنم بیست و هفتم بهمن بود که رسیدیم تهران و من بعد از مدتها خودم بودم.»